این جمله ی بسیار نغز را یک مخلص مشفع، در جاکامنتی این وبلاگ قرار داده بود. ضمن تشکر از این نظرده محترم که این بنده حقیر را قابل دانستند و از خود نظر در کردند مراتب خوشحالی خود را قویا و با ذکر دو فوریت به گوش جهانیان می رسانیم،ما کجا اصولگرا کجا؟
احتمالا مراد این مخلص عزیز از بیسکویت خوردن همان کشک سابیدن بوده که به علت قرار گرفتن ایشان در باغ وعلم به این که پس از اختراع کشک کامبیز توسط شخصی به همین نام ،دیگر کسی کشک نمی سابد و آن را به صورت آماده از بیرون می خرد این اصطلاح را با اجازه ی بزرگترها جایگزین نموده اند،صد مرحبا به این زیرکی.
اما لابد تا الان مقدار متنابعی علامت سوال بر کله مبارک تان سبز شده که چرا بیسکویت؟مگه پفک چشه؟
چون به هر حال هر دیواری موشی دارد و هر موشی گوشی[1] ،پس بعید نیست در جبهه ی اصلاح طلبان کرد[2] عاملی نفوذی رخنه کرده باشد زیرا قبل از ترکیدن چایی ساز، رسم بر این بود که در جلسات آنتی-اصول گراییمان چایی و بیسکویت بخوریم،که معمولا دویست تومان از بودجه را یک اسکیت باز بدون امکانات تقبل می کرد که باید به سخاوتمندی شان هزار و سیصد آفرین گفت.
جای خود دارد این آقا یا خانم یا هردوی[3] اصولگرا از این بابت که به صراحت هویت خود را فاش نموده اند ،نشان اسب بلورین نجابت را دریک مراسم باشکوه با صرف کیک و رانی دریافت کنند ولی عاجزانه از ایشان می خواهیم بالاغیراتا به جبهه ی اصلاح طلبان بیسکویت دوست بپیوند و برای گرفتن چند پست مهم از جمله مسئول خرید بیسکویت کرم دارو چیتوز موتوری در کابینه دولت دهم(که چشم کیهان کور یک دولت اصلاح طلب خواهد بود) فرصت را از دست ندهند.
[1] منظور از گوشی در اینجا یک گوشی موبایل می باشد که حواشی جلسات را مخابره می نماید،که به علت برخی مغذوریت ها نمی شود بیشتر توضیح داد.
[2] راستش از وقتی که خاتمی به خاطر درخواست اصلاح طلبان کرد، روی خانواده اش رو زمین انداخت و علی رغم میل باطنی پا توی گود گذاشت ، همش دلمون می خواد بگیم اصلاح طلب کَردیم. و خودمون رو قاطی کنیم،کی به کیه!
[3] چیه ؟مگه دو جنسه ها آدم نیستن؟خب اونام چیتوز رو دوس دارن!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 8:26 توسط مازيار اردلان
|
از شما چه پنهان مدتی است هنگامی که از شهرک دانشگاه رد می شوم ناخودآگاه دهانم آب می افتد و از لب و لوچه ی مبارک مقدار قابل توجهی بزاق به سمت پایین سرازیر می گردد.محض تنویر افکار عمومی عرض کنم،به هیچ روی علت این پدیده ی نادر، آن یونی-وَر-سوتی و جاذبه های گردشگری اش نمی باشد،بلکه نگارنده از دست آشپزخانه ی صنعتی به این مرض طبیعی گرفتار آمده است.
آشپزخانه ی ریواس که درست روبروی یونی-ور-سوتی پیام نور واقع شده و اتفاقا نمای قرمز پرسپولیسی اش، بد جوری آن را سرور استقلال نموده ،بدون شک تنها اغذیه فروشی شهر است که پیتزاهایش از لاستیک فرغون تهیه نمی شود،سوپش سوپ است،درکوبیده هایش نان خشک و املاح معدنی ریخته نمی شود،غذاهایش قیمت مناسبی دارند،و مهمتر از همه با مشتری به مثابه انسان برخورد می شود و از این بابت که ما با چشمان خودمان دیدیم در جایی ازجهان یک دولت با یک صندوق ارزی ِ اضافه بعد ازگذشت سه سال و نصفی نتوانست ده شغل ایجاد کند،واقعا باید به بانیان ایجاد این آشپزخانه دسمت مریزاد گفت که 12 نفر را به استخدام خود در آورده اند و در این مورد هم دولت فوق باید برود جلو برای سلامتی کابینه بوق بزند.
نکته ی جالب این که از قرار معلوم مسئولان در ادارات مختلف و خصوصا شهرداری، کمال همکاری را در جهت گذاشتن چوب لای چرخ ریواس و پنچر نمودن آن از خود مبظول ! کرده اند . مثلا یک مورد که شهرداری - در راستای تسحیل امور- مبلغی بالغ بر 30 میلیون تومان به عنوان جریمه برای آشپزخانه مقرر کرده است ،عنوان تخلف "تبدیل آشپزخانه به آشپزخانه و بلعکس" ذکر شده ولی چون به قول شاعر" گیر مسئول نه از ره کین است،راه تسویه(بدهی های شهرداری)تنها همین است" طرح هیچ شکایت و گلایه ای وارد نیست .
البته این را هم از ما نشنیده بگیرید که یکی از مسئولان بلند پایه شهر برای توصیف ادویه خانه ی آن از اصطلاح یانگوم بازی استفاده کرده و چه شیوا گفته اند این مقام، دامت سریال کُره ای هُ.
شورای شهر هم که قربان تکثرشان بروم اخیراً به هفت دسته ی یک تایی تقسیم شده اند و اصولا آب شان باهم در یک جوی نمی رود (مگر خلاف آن ثابت شود) ،چه برسد به این که به امور ارباب رجوع برسند.
پس به این نتیجه ی علمی و اخلاقی می رسیم که باید در جایی ریواس را کاشت که:
1. شهرداری اش به زمین و زمان بدهکار نباشد.
2. شخصیت محبوبِ مسئولانش ترجیحا یانگوم نباشد.
3. اعضای شورای شهر آن فراتر از ظرفیتشان پلورالیست نباشند.
4. در صورت معذور بودن مسئول ،امدادهای غیبی در آن منطقه فعال باشند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 11:31 توسط مازيار اردلان
|
12.قرارمان ساعت 11:30 میدان اقبال(اآزادی سابق) است.به طرز عجیبی جوگیر شده ام ،قرار است با خاتمی دیدار کنیم،بقیه پول را از راننده تاکسی پس نگرفتم.نمی دانستم چرا ولی احساس می کردم یک جورهایی مهم شده ام و باید الکی پول خرج کنم.
11.دو اتوبوس اسکانیای نارنجی پشت سر هم پارک شده اند،عده ای جوان که احتمالا مست یا نئشه و یا هردو می باشند از کنار اتوبوس رد می شوند،یکی از انها برمی گردد و می گوید:
-این اتوبوسا فروشین؟(کسی اعتنایی نمی کند)
-چرا جواب نمی دین می گم این اوتوبوسا مال کین،اصلا شما فروشنده نیستین، اونی که زیاده اتوبوسه این نشد یکی دیگه!(و شرشان را کم می کنند).
10.همسفران یکی یکی از راه می رسند،و بالاخره حرکت می کنیم در ردیفی که من نشسته ام دو پسر جوان نشسته اند که بدجوری اوضاع را تحلیل می کنند و هر از گاهی سرشان را به سمت من می چرخانند. من از ترس از دست دادن خواب داخل اتوبوس اصلا وارد بحثشان نمی شوم و فقط هر از گاهی سرم را به نشانه تایید برایشان تکان می دهم.
9.پیرمردی کنار من نشسته است. از کنار هر غذا خوری که رد می شویم می گوید: الان بری اون تو دو سیخ کباب بزنی به رگ.اتفاقا از کنار یک تعویض روغنی رد می شویم و او دوباره می گوید: آخ چه حالی می ده الان بری... می گویم :ولی حاج آقا اونجا تعویض روغنیه ها! می گوید:قبل از انقلاب اونجا غذاخوری بود،تو بچه ای یادت نمیاد!
8.چند دقیقه نیست که خوابم برده که یکهو از خواب می پرم،مردی بالای سرم ایستاده که دویست سیصت تا اسکناس در دست راتستش است:خیلی آرام می گوید: قرار است نفری بیست تومن برای هزینه های جانبی از هر نفر بگیریم.حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است ،کی به اینها گفته که من فقط بیست هزار تومان با خودم پول دارم، یا شاید دارم کابوس می بینم،دوباره می خوابم.نخیر مثل اینکه مساله جدی است،دوباره تکرار می کند:قرار است... .نصف تمام دارایی های منقول و غیر منقولم را به ایشان تقدیم می کنم. از ترس هزینه های جانبی دیگر آنچنان به خواب می روم که تا خود تهران صدایم درنمی آید.
7.بیدار که می شوم به تهران رسیده ایم.از میان دود غلیظی که آسمان شهررا گرفته به زحمت می توان برج میلاد را دید.دلم برای این تهرانی های محروم می سوزد!دود ،ترافیک، علافی...
پیرمرد می گوید:بهتر نیست قبل از دیدار با سید دو سیخ کباب بزنیم تو رگ؟!
6.با آنکه راننده آدرس را خوب بلد نبود و از الگوریتم دراز ترین مسیر استفاده می کرد،بالاخره به هر زحمتی که بود به ابتدای جماران رسیده ایم،و بقیه مسیر را پیاده می رویم.
5.به پلاک چهار می رسیم،یعنی محل ملاقاتمان با خاتمی.کیف ها وموبایلهایمان را تحویل داده وارد می شویم.شخصی به اسم کوروش به استقبالمان می اید.صدایش شبیه به صدای ویلون یک مبتدی است که هیچ نتش با دیگری جور در نمی آید.وارد تالار اصلی می شویم.
4.کوروش شیرینی می آورد و من انها را بین میهمانان پخش می کنم،همه ی آنان بدون استثنا یک سوال می پرسند:می شه دو تا برداریم و اتفاقا بیش از دو تا بر می دارند.شخصی که خیلی خوشحال به نظر می رسد به هورامی چیزی به من می گویم غافل از اینکه انگلیسی من از هورامی ام خیلی بهتر است.
3. سالن پر از جمعیت شده وجای سوزن انداختن نیست.بالاخره خاتمی با آن لبخند همیشگی اش وارد می شود.آقای رازانی استاندار سابق کردستان از مقایسه میزان مشارکت مردم این استان در دوره ی هفتم و هشتم انتخابات ریاست جمهوری و ماقبل و مابعد آن صحبت می کند.آقای فیروزی گزارشی از وضعیت فعلی استان می دهد و از پروژه های دولت اصلاحات در استان سخن به میان می آورد،دکتر توکلی تردید خاتمی را مقدس می خواند و به او قول همکاری می دهد،دکتر جانمردی در حالی که دستش می لرزد و بغض گلویش را گرفته از شاگردانش که کتک خوردند یاد می کند و دکتر توفیقی از ایشان می خواهد که ایثار کرده و به میدان باز گردند.در تمام طول سخنرانی ها خاتمی مانند یک خبرنگار ازگفته های آنان یادداشت برداری می نمود،در میان سخنان ایشان گاها مطالب طنزی می گفت و مجلس راخودمانی تر می کرد.
2.سعد ا... نصیری قطعه ای موسیقی اجرا نمود که قبل از آن از بزرگان موسیقی کرد،از کامکارها و عندلیبی ها و ... یاد نمود که خاتمی شهرام ناظری را نیز به لیست او اضافه می نماید.(اعصاب آدم خورد می شود از بس این آدم از همه چیز خبر دارد)
1.نوبت به سخنان خاتمی می رسد.از مردمسالاری ، جامعه ی مدنی و ظرفیت های قانون اساسی سخن میگوید.از رابطه ی آزادی و امنیت حرف می زند و این سوال را مطرح می نماید که چرا باید عده ای به بهانه ی برقراری امنیت آزادی های مشروع مردم را سلب کنند.به قومیت ها می پردازند ، از بکارگیری انها در سازندگی و نه تخریب یاد می کند و از استعاره ی "یک رنگین کمان زیبا" برای توصیف آنها استفاده می نماید. قومیت ها را به دایره هایی تشبیه می کند که لزوما متعارض نیستند بلکه میتوانند متداخل باشند و با ذکر مثالی از نامه ی حضرت علی به مالک اشتر، یک دایره ی بزرگ را دور آنها فرض می کند و از ضرورت توجه دستگاه حکومت به آن دایره بزرگ می گوید.کردستان را به دونده ای لاغر و نزار تشبیه می کند که برای رقابت نیاز به کمک دارد واز ردیفی در بودجه ی 84 مربوط به محرومیت زدایی استان سخن می گوید.در نهایت حضور خود در انتخابات را اعلام می کند که موجبات ترکیدن توپ شادی حضار می شود.
0-مراسم با گرفتن عکس یادگاری و خوردن ناهار به اتمام می رسد، ناهار چلومرغ است.پیر مرد حسابی ناراحت است و زیر لب از دو سیخ کباب از دست رفته شکایت می کند.
چه روز خوبی،جای شما خالی باید از نزدیک ببینیدش تا بفهمید چه موجود نازنینی است این سید خندان.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 23:25 توسط مازيار اردلان
|

آنچه در تصویر مشاهده می فرمایید عکس صفحه ی اول سایت وزین شارنیوز با عنوان "پارک لاله سقز" است.
اهمیت این عکس از چند لحاظ قابل بررسی است:
اول اینکه از قضای روزگار نه تنها در پارک لاله که هیچ فضای سبز و انچه شبیه به پارک باشد در ان دیده نمی شود.
ثانیا یک دکل موبایل در آن وجود دارد که بدجوری توی ذوق آدمیزاد می زند که مشخص می کند شرکت های محترم همراه اول تا آخر همچین بی حساب و کتاب هم جیب مردم را خالی نکرده اند و برایشان دکل زده اند این هوا(تازه نردبان و بلند گو هم دارد).
نکته جالب دیگر در این عکس آپارتمان های مربوط به طرح مُسَکن مهر است که چون شما دید بصیرت ندارید قادر به دیدن آنها نمی باشد و تازه به شما ربطی هم ندارد که چند درصد مصوبات دولت اجرایی شده اند.
در نهایت آنچه عکاس را از حیث ذوق و قریحه از کاوه گلستان متمایز می سازد،قرار دادن هوشمندانه سردر دانشکاه پیام نور (light message) در گوشه پایین تصویر است،چون به هر حال از زمانی که دیدبان به استخدام رسمی این دانشکاه در آمده اهمیت آن دوصد گفته چون نیم کردار نیست حافظا.
بله دیگر هنگامی که سردبیر با حفظ سمت عکاس،مسئول روابط عمومی،مدیر دردل و ترکیدن بغض،گروه فشار داخلی سایت،مشاور ازدواج و طلاق،روانشناس،مستمع چرندیات چند شهروند محترم،آگهی گیر،تایپیست علل بدل(۱) ،سپر بلا و ... باشد و تازه دغدغه ی اشتغال و ازدواج هم داشته باشد اوضاع از این بهتر بدتر نخواهد شد.
به هر روی از خداوند منان برای اعضای خوشحال سایت خودمان طلب مغفرت،شفای عاجل،اشتغال اعجل،ازدواج معجول و معافیت سربازی و برای بازدیدکنندگان محترم صبر و شفقت و شورای شهر و شهردار (۲) طلب می نماییم.
۱- از شما چه پنهان مدتی است تایپیست اصلی مان مقداری پروانه ای گشته اند،تیشه به کوه می زند، کله به دیوار می کوبد،بی مناسبت کارت پستال می دهد،کافی شاپ می رود دل می دهد قلوه می گیرد و خلاصه برو بابا تایپ کیلویی چند؟!
۲- ارتباط این دو مقوله آخر به مطلب حاضر هنوز هم برای نگارنده قابل درک نیست.
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 22:11 توسط مازيار اردلان
|